تبلیغات
رمز شهادت - مصاحبه با صفیه مدّرس ، همسر شهید مهدی باكری
رمز شهادت
 
ای کاش ما هم رمز شهادت را می فهمیدیم

اللّهمّ صَلِّ على مُحمُدٍ و على آلِ مُحمّدٍ كَمَا صَلَّیتَ عَلى آلِ اِبراهیمَ اِنَّكَ حَمیدٌ مجیدٌ اللّهمّ بارِك علَى مُحَمّدٍ و على آل محمد كما باركتَ على آل ابراهیمَ اِنّكَ حمیدٌ مجیدٌ

چهارده- پانزده روز پس از آغاز جنگ مسئله خواستگاری پیش آمد. پیش از این خیلی خواستگار داشتم، اما هر بار استخاره می کردیم آیه می آمد که: (اگر صبر کنید، زوج مطهری برای شما خواهد آمد.)

روابط عمومی مركز امور زنان و خانواده به نقل از سایت ساجد :
مصاحبه با صفیه مدّرس ، همسر شهید مهدی باكری
صفیه مدّرس هستم ، همسر شهید مهدی باكری . پدرم در بازار قدیمی ارومیه ، مغازه خشكبار فروشی داشت . روحیه مذهبی او و شرایط ناهنجار اجتماعی قبل از انقلاب به من اجازه نداد تحصیلاتم را بیشتر از دوم راهنمایی ادامه بدهم . البته بعدها پدرم تغییر شغل داد و الان در همین بازار ، پتو فروشی دارد .
سال 1354 وارد مسائل مذهبی و بعد كلاسهای قرآن و فعالیتهای سیاسی شدم . تا اوایل انقلاب ، در كلاسهایی كه از طرف بچه های مذهبی شهر ارومیه تشكیل می شد شركت می كردم . هسته مركزی خواهران مذهبی ارومیه در این كلاسها با حضور ده نفر تشكیل شد . بعد از انقلاب هم كلاسها تشكیل می شد و مسئول آنها شهید اسكندر نعمتی بود ؛ كسی كه جای پدر ما بود و از لحاظ فكری به بچه های مذهبی خط می داد . كلاسها در منزل ایشان ، در محدوده خیابان همافر تشكیل می شد . این جلسه ها تا سال 1359 ادامه داشت كه شروع جنگ شد .
آشنایی شما با شهید باكری چگونه بود ؟
چهارده ـ پانزده روز بعد از آغاز جنگ مسئله خواستگاری پیش آمد . شهید باكری توسط یكی از دوستان معرفی شد . فهمیدم شخص شناخته شده ای در شهر است بنابراین درباره اش تحقیقاتی نكردیم . پیش از این من خیلی خواستگار داشتم ، منتهی هربار استخاره می كردیم آیه می آمد كه اگر صبر كنید زوج مطهری برای شما خواهد آمد .
شخصاً شناختی درباره آقا مهدی نداشتم . فقط یك بار كه فعالیتی در جهاد داشتم و به كارخانه قندی رفتیم كه پدر آقا مهدی كارمند آنجا بود ، خواهر ایشان هم با ما بود . خلاصه ، شناخته شده بودند . یكی از خیابانهای ارومیه هم به نام شهید علی باكری است . برادر آقا مهدی كه سال 52 ، رژیم شاه او را شهید كرده بود .
آقا مهدی ، در زمان خواستگاری در شهرداری كار می كرد . محل شهرداری هم در میدان انقلاب ارومیه بود . آقای نادری ، دوست شهید باكری در شهربانی كار می كرد و در همین خیابان انقلاب ، یك بار به ایشان می گوید : چرا ازدواج نمی كنی ؟ وقتی آقای مهدی شرایطش را می گوید ، آقای نادری با خانمش صحبت می كند و بعد ما را به آقای مهدی معرفی می كنند .
در این زمان ، خانواده ما تازه از باغ انگور اطراف شهر آمده بود . ما دو ماه از تابستان را حتماً به باغ انگور پدرم می رفتیم و پانزدهم مهر ( وقتی كه برداشت محصول تمام می شد ) به شهر می آمدیم . آن سال ، ما در باغ بودیم كه جنگ شروع شد و تازه از باغ به شهر برگشته بودیم و هنوز جا به جا نشده بودیم كه خانم آقای نادری آمد و پیشنهاد ازدواج با آقا مهدی را به صورت خصوصی با من در میان گذاشت . گفت : «آقا مهدی ! از بچه های مذهبی شهر است ، مسجدی است ، خوب است . درباره او فكر كن »
اولین بار كه شهید باكری را دیدید كی بود ؟
یك روز جمعه در خانه آقای نادری با شهید باكری صحبت كردم . مسائلی مطرح شد، مثل نحوه ازدواج ، زندگی ، مسائل جنگ و … متأسفانه آن روز ، راستش را بخواهید ، من آقا مهدی را ندیدم . ایشان هم اصلاً مرا ندید ؛ هر دو سر به زیر نشسته بودیم . لباس آقا مهدی ، یك اوركت و یك شلوار بسیجی بود . بعد از این دیگر ایشان را ندیدیم تا قبل از عقد . خواهرهای آقا مهدی تا قبل از عقد به او اعتراض می كردند كه وقتی او را ندیدی ، چرا قبولش كردی ؟ شاید چشم هایش كور بود ، سرش كچل بود و… آقا مهدی گفته بود : «‌ازدواجم به خاطر خداست ، به خاطر اسلام است . معیارهایی كه می خواهم در ایشان یافتم و مطمئن هستم ایشان همراه و هم عقیده من در زندگی است . »
درباره مراسم ازدواج خود با شهید مهدی باكری برای ما صحبت كنید .
عصر روز دیدار ما ، آقای نادری مسئله را با برادرم در میان گذاشت و برادرم با من و پدرم مطرح كرد . چون برادرم با آقامهدی آشنا بود ، پدرم هم قبول كردند . یك هفته بعد آقا مهدی كسی را فرستاده بود كه جواب بگیرد و زمان عقد مشخص شود . من در خانه خواهرم بودم . برادرم به سراغم آمد . در آشپزخانه داشتم ظرف می شستم . ایستاد و به بیرون نگاه كرد و گفت : « آمده اند جواب بگیرند ، چه می گویی ؟ » گفتم : «شما چه می گویید؟!» گفت : « آقای مهدی با بچه های مذهبی دیگر كه شما می شناسید فرق دارد » گفتم : « جواب مثبت بدهید ! » گفت : « زندگی كردن با آقا مهدی خیلی مشكل است ! » گفتم : « می دانم ! » گفت « می دانی چطور زندگی می كند ؛ در چندین سالی كه او را می شناسیم ، ندیده ایم میوه خام بخورد ، غذای خوب نمی خورد ، لباس خوب نمی پوشد . زندگی كردن با چنین افرادی خیلی مشكل است ! » گفتم « باشد ! من قبول می كنم . به این نتیجه رسیده ام كه مرد دلخواه من است . یك زندگی ساده را بیشتر دوست دارم و هرسختی كه در آن باشد تحمل می كنم . »
وقتی جواب را گرفتند ، وقت مراسم عقد را تعیین كردند . از طرف خانواده آقای مهدی چند بار آمدند كه به خرید برویم . اما من گفتم كه هیچ خریدی ندارم . روز قبل از عقد ، دوباره برنامه خرید گذاشتند . آقای نادری و خانمش و آقا مهدی آمدند . گفتم : « مگر قرار نبود خریدی نباشد ! » خانم نادری گفت : « آقا مهدی می گوید ، لااقل برویم یك حلقه بخریم ! »
بالاخره راضی ام كردند و راه افتادیم . به اولین مغازه طلافروشی بازار كه رسیدیم ، وارد شدیم . قیمت حلقه ها را نگاه كردم و ارزان ترین را انتخاب كردم ؛ یك حلقه هشتصد تومانی خریدیم و همین شد خریدمان ! فردای این شب هم خیلی خصوصی با حضور مادر و خواهرها و شوهر عمه آقای مهدی و خانواده ما ، برنامه عقد در منزل ما برپا شد .
مهریه شما معروف است ؛ گفته می شود یك كلت هم جزو مهریه بوده است !
پس از خرید حلقه وقتی به نزدیكی های خانه مان رسیدیم ، آقا مهدی گفت : « نظرتان درباره مهریه چیست ؟ » من قبلاً به خانواده ام گفته بودم كه نه جهیزیه می برم و نه مهریه می خواهم و این در خانواده معروف شده بود كه من می خواهم سنت شكنی كنم ، یك زندگی ساده می خواهم . خلاصه در ذهن خودم برای مهریه این را در نظر داشتم : یك جلد كلام الله مجید و یك اسلحه ! وقتی آقا مهدی مسئله را مطرح كردند ، گفتم : « هرچه شما بگویید من قبول دارم . » و خوشبختانه همان چیزی كه در ذهن من بود گفت : « یك جلد كلام الله مجید و یك اسلحه كلت »
روز عقد چگونه گذشت ؟
آقا مهدی با دو نفر از دوستانش برای برنامه عقد آمدند . وقتی رسید از پشت پرده اتاق به آنها نگاه می كردیم . زن داداشم گفت : « آقا داماد دارد می آید . » آقا مهدی را دیدم كه یك اوركت به تن و پوتین های خیلی كهنه و شلوار بسیجی به پا داشت و زانوهای شلوار جلو آمده بود ؛ این لباس ایشان بود .
مراسم عقد خیلی ساده برپا شد ؛ با یك جعبه سیب از باغ خانه پدری آقا مهدی ، یك جعبه شیرینی و یك آیینه خیلی ساده كه شاید ده یا پانزده تومان خریده بودند .
بعد از برنامه عقد وقتی همه رفتند ، زن داداشم آمد و گفت : « فقط یك جفت پوتین كهنه پشت در اتاق مانده است ، مثل این كه آقا مهدی تنها است ، پیش ایشان برو . » پیش آقا مهدی رفتم و نشستم . حلقه ای كه خریده بود ، درآورد و كنارم گذاشت . حدود پنج دقیقه با هم نشسته بودیم ، اما صحبت خاصی نداشتیم . شاید جلسه اول این طور بود . بعد از پنج دقیقه در زدند كه دنبال آقا مهدی آمده اند .
روز عقد ما یكشنبه یازدهم آبان ماه سال پنجاه و نه بود .
زندگی مشترك شما از چه زمانی شروع شد ؟
صبح دوازدهم آبان سال 1359 ، آقا مهدی عازم جبهه شد . این سفر سه ماه طول كشید و دو ، سه روز مانده بود به دهه فجر سال 1359 كه آمدند . در این فاصله هم فقط یك بار تلفن كردند .
روز دوم برگشت از جبهه ، آقا مهدی به منزل ما آمد ، گفت « صورتی از وسایلی كه برای زندگی مان لازم داریم آماده كن ، برویم بخریم انشاالله زندگی مشتركمان را شروع كنیم . » و آقا مهدی كاغذ و مدادی آماده كرد كه بنویسد چه لازم داریم . البته مادرم وسایلی را آماده كرده بودند و مابقی وسایل ضروری و مورد نیاز زندگی را هم به صورت كادو برای ما آورده بودند . آقا مهدی دید ، وسایلی كه می خواستیم تقریباً تهیه شده است ؛ فقط یك موكت كم داشتیم كه به اتفاق رفتیم و خریدیم ؛ پرده هم خریدیم . چون محل زندگی ما ، طبقه اول منزل پدری آقا مهدی بود كه دو اتاقش دست برادرشان ( آقا حمید ) و خانمش بود و دو اتاق هم برای ما گذاشته بودند . ( آقا حمید یك سال زودتر از آقا مهدی ازدواج كرده بود ) دو اتاق ما هم موكت می خواست و هم پرده .
یك روز بعد از ظهر تمام وسایل زندگی ما پشت یك وانت جا گرفت و راهی خانه مان شد و زندگی مشترك ما از همین روز آغاز شد ؛ شنبه 24 بهمن 1359 .
چطور شد كه آقا مهدی از شهرداری جدا شد و به سپاه پیوست .
روزهای اولی كه من به خانه آقا مهدی رفته بودم ، كارگرهای شهرداری گروه گروه به دیدارش می آمدند و از او می خواستند كه به سر كار برگردد . ایشان شرایطی برای كاركردن در شهرداری داشت كه چون قبول نشده بود ، نمی خواست به آنجا برگردد و بر نگشت . سه ، چهار ماه بعد از این را در جهاد سازندگی كار كرد و به همراه دوستانش شورای جهاد را تشكیل داد ؛ آقا مهدی در این مدت تا ساعت یازده ، دوازده شب مشغول به كار بود ، اما نه به صورت كارمند رسمی جهاد . شب ها هم به خاطر حمله دموكراتها ، به سپاه می رفت . رأس گروههای عملیاتی سپاه آقا حمید و آقا مهدی بودند .
اردیبهشت ماه سال 1360 پس از شهادت فرمانده عملیات سپاه ارومیه ، آقا مهدی فرمانده عملیات سپاه ارومیه شد و به سپاه پاسداران رفت و تنهایی من از اینجا شروع شد . چون دیگر ایشان را نمی دیدم .
جنگ و زندگی مشترك ! حرفهای زیادی برای گفتن در این باره دارید .
ده ، پانزده روز برای عملیات در كردستان می رفت و وقتی می آمد از سپاه تلفن می كرد كه من آمده ام . سه ، چهار ماه به این صورت گذشت و پاكسازی های زیادی در منطقه صورت گرفت .
آقا مهدی یك روز به خانه آمد و گفت : « پیشنهادی دارم ؛ می خواهم به جبهه بروم ، شما می مانی یا می آیی ؟ » گفتم : « چرا نیایم ؟ » وقتی آقا مهدی این جواب را از من گرفت ، خیالش راحت شد و مقدمات رفتنش را صورت داد . یك روز هم آمد و گفت «‌من دارم به جبهه می روم . شما وسایل را جمع كنید و آماده باشید . خانه كه بگیرم ، می آیم شما را می برم . »
آقای مهدی و آقا حمید با هم به جبهه رفتند و تقریباً یك ماه طول كشید كه آقا مهدی خبر داد ، خانه ای گرفته است و آماده رفتن باشم .
جنگ به زندگی مشترك شما در اهواز شكل تازه ای داد . از آن روزها بگویید .
آقا مهدی در نزدیكی راه آهن اهواز خانه ای اجاره كرده بود . همسایه ما هم یكی از دوستانش بود و در چند ماه اول همسایگی یك زندگی مشترك داشتیم . خانه های ما پایگاه اعزام به جبهه دوستان شده بود . هر كسی از این دوستان می خواست به جبهه برود . اول به خانه ما می آمد .
آقا مهدی در عملیات فتح المبین از ناحیه چشم و پیشانی تركش خورد و زخمی شد . بعد از این عملیات ، آقا مهدی ، یك شبه من را به ارومیه رساند و به عملیات بیت المقدس رفت . نیمه های عملیات بود كه تلفن كرد . خوشحال شدم . با خود گفتم : چه عجب ! وسط عملیات یاد ما كرده . از یك طرف هم نگران شدم كه چطور شده این وقت از عملیات به شهر آمده و تلفن كرده است . گفتم : « چه عجب ! »
گفت : « اگر می توانی به اهواز بیا !»
گفتم : « چه شده ؟ »
گفت : « زخمی شده ام ! »
بلافاصله به همراه خانم حمید باكری شبانه خودمان را به اهواز رساندیم ؛ آن هم روی صندلی های بوفه یك اتوبوس . خیلی سخت گذشت ! وقتی رسیدیم ، آقا مهدی تعجب كرد .
گفت : « چه زود ؟ با هواپیما آمده اید ؟ »
ما هم به شوخی گفتیم : « بله با هواپیما آمده ایم ! »
آقا مهدی از ناحیه كمر زخمی شده بود و یك هفته در خانه استراحت كرد . فرصت خوبی بود كه بعد از مدتی همدیگر را ببینیم . در این مدت به آقا مهدی ـ كه معاون فرمانده لشگر نجف اشرف بود ـ پیشنهاد شد بچه های آذربایجان را جمع كند و تیپی تشكیل بدهد . تیپ عاشورا به این ترتیب تشكیل شد . بعد از این در شهرهای اطراف منطقه های عملیاتی خانه بدوش بودیم : اهواز ، اسلام آباد غرب ، دزفول و …
شهادت حمید باكری برادر آقا مهدی كی اتفاق افتاد ؟
بله . پیش از آن بگویم كه عید سال 1362 به تهران آمدیم و چند عكس گرفتیم . قرار بود تعدادی از فرماندهان را برای مأموریتی به سوریه و لبنان بفرستند . 28 اردیبهشت این سال به سوریه رفتیم . چند روزی در سوریه بودیم و فرماندهان برای مأموریتی به لبنان رفتند .
از سوریه كه برگشتیم آقا مهدی گفت كه باید وسایلمان را جمع كنیم و به اسلام آباد غرب برویم ؛ در همان خانه ای كه زمان عملیات مسلم بن عقیل در آن بودیم . تا عملیات خیبر آنجا بودیم . در این عملیات آقا حمید باكری شهید شد و جنازه اش نیامد . آقا مهدی برای هیچ كدام از مراسم آقا حمید نیامد . او در اهواز بود و بعد از چهلم آقا حمید به دیدارش رفتم . گفت كه وسایل زندگی را جمع كنم و به اهواز برویم . تا عملیات بدر كه آقا مهدی شهید شد در اهواز بودیم .
از آن اسفند ماه سرد بگویید كه آقا مهدی دیگر پیش شما بر نگشت .
در فاصله بین عملیات خیبر و بدر ( یك سال ) تقریباً هیچ عملیاتی صورت نگرفت . آقا مهدی ، هفته ای یك بار ـ یعنی نسبت به سالهای قبل زندگی مان ـ بیشتر به من سر می زد . عملیات بدر ، اوایل اسفند ماه سال 1363 شروع شد .
در آخرین شب دیدار ما ، آقای مهدی موقع نماز به خانه آمد . نماز خواند . برایش آب گرم كردم تا حمام كند . آخرین خداحافظی ما مثل همیشه نبود . ولی من اصلاً متوجه آن نشدم . فكر می كردم آقا مهدی شهید نمی شود ، چون خانواده ای داشت كه نه پدر داشتند و نه مادر . آقا حمید هم شهید شده بود . شوهر خواهر آقا مهدی در تصادفی از دنیا رفته بود و دو بچه از او باقی بود . پنج خواهر و برادر كوچكتر از خودش هم در خانه پدری اش داشت ؛ یعنی تنها فردی كه در خانواده باكری حق پدری داشت ، آقا مهدی بود . فكر می كردم مصلحت خدا باشد آقا مهدی باقی بماند . انتظار داشتم آقا مهدی از عملیات بدر برگردد و برای عید سال 1364 به دیدار خانواده هایمان برویم . چون آغاز هیچ كدام از سالهای زندگیمان و هیچ عیدی پیش هم نبودیم .
حدود یك هفته به عید مانده بود كه آقا مهدی شهید شد ؛ 25 اسفند سال 1363 . اما كسی جرأت نمی كرد به من بگوید . نیروهای لشگر هم مرتب تلفن می كردند و احوال من را می پرسیدند . می خواستند بدانند فهمیده ام یا نه . بالاخره از این رفتار و احوال اطرافیان فهمیدم كه چه خبر شده . از آنان تقاضا كردم بتوانم جنازه آقا مهدی را سیر ببینم ، اما بعد فهمیدم كه او هم مثل آقا حمید جنازه ندارد .
آقا مهدی خاطرات زیادی برای شما به یادگار گذاشته است . از این خاطرات بگویید .
از همان روز اول آشنایی در صحبت با آقا مهدی دریافتم كه رفتنی است ، اما دوست نداشتم این دریافتم را باور كنم . شاید مصلحت خدا بود كه چند صباحی خدمتگزارش باشم تا هدایت شوم .
زندگی كردن با افرادی مثل آقا مهدی سختی دارد ؛ سختی ها كشیدم : از این شهر به آن شهر سفر كردم ، نگران و مضطرب بودم ؛ اما بهترین دوران زندگی ام در كنار ایشان بود . زندگی با آقا مهدی خیلی شیرین بود . آقا مهدی ،‌مهربان و شوخ طبع بود . وقتی به خانه می آمد ، آنچنان می گفت و می خندید كه در روزهای سفرش با خاطره های حضورش شاد بودم .
آقا مهدی فردی مقید به مسائل شرعی ، واجبات ، مستحبات و مسائل بیت المال بود . یك بار خودكاری از میان وسایلش برداشتم كه بنویسم . وقتی متوجه شد نگذاشت با آن بنویسم . گفت « خودكار مال من نیست . مال بیت المال است . »‌
گفتم : « می خواستم دو ، سه كلمه بنویسم ! »
گفت : «‌اشكال دارد ! »
یك بار نان نداشتیم ، به آقا مهدی گفتم كه عصر آن روز زودتر بیاید و نان بخرد . چون شبش در خانه ما جلسه داشت . آقا مهدی دیر آمد و نان هم نیاورد . بعد به بچه های تداركات لشگر گفت كه نان بیاورند . بچه های لشگر هم آرزو داشتند آقا مهدی دهان باز كند و چیزی از آنها بخواهد . بچه های لشگر پنج ، شش قرص نان آوردند . وقتی آقا مهدی ، نان به روی دست از پله ها بالا می آمد ، گفت : « تو حق نداری از این نانها بخوری ! »
گفتم : « چرا ؟ »
گفت : « این مال رزمنده هاست . برای رزمنده ها فرستاده اند . »
به شوخی گفتم : «‌من هم همسر رزمنده هستم ! »
من آن شب از نان خرده هایی كه از قبل داشتیم ، خوردم . بعد از هر عملیاتی به تبریز و ارومیه می رفتیم و آقا مهدی به ملاقات تك تك خانواده شهدای لشگر می رفت و از آنان دلجویی می كرد . حتی در عید نوروز آقا مهدی اول به دیدار خانواده شهدا می رفت و بعد از آن به خانواده و فامیل خود سر می زد .
آقا مهدی می گفت : «‌دنیا مثل شیشه ای می ماند كه یك دفعه می بینی از دستت افتاد و شكست ! » وقتی خیلی عصبانی بود و می خواست خطاب به كسی خیلی جدی حرف بزند ، به او می گفت ؛ « مؤمن خدا » یا « پدر آمرزیده » !
وقتی اصرار می كردم كه بگوید در عملیات چه اتفاقی افتاده و چه كاری كرده است ، صحبتی نمی كرد و فقط می گفت كه من كاری نمی كنم ، بسیجی ها تمام كارها را می كنند .
زندگی آقا مهدی سرشار از عشق به امام (ره) بود . تا آنجا كه چند لحظه قبل از شهادتش ، هرچه بچه ها اصرار می كنند از رود دجله برگردد ، قبول نمی كند و می گوید : « حرف امام را اجرا كنید ! »
همه سخنان امام (ره) را به دقت تمام گوش می كرد و اگر موفق نمی شد به من تكلیف می كرد ، سخنان امام (ره) را برایش ضبط كنم . بخشهایی از سخنان امام (ره) را با خط نوشته و بر در و دیوار اتاق نصب كرده بود و …
هر گوشه از زندگی آقا مهدی را كه بازگو می كنم انگار پنجره ای باز كرده ام رو به دریا




طبقه بندی: زندگی نامه شهدا، 
نوشته شده در تاریخ جمعه ششم اسفندماه سال 1389 توسط روح الله پورکرباسدهی
لوگوی دوستان



تمامی حقوق این وبلاگ برای رمز شهادتمحفوظ می باشد.